|
|
|
|
|
هوالمحبوب سلام به دوستان عزیز ادب دوست ۱ ـ چرا حسادت ؟ چرا دشمنی؟؟؟ واقعا نمی دانم چرا بعضی ها از پیشرفت دوستان نزدیکشان ناراحت میشوند وبعد از مدتی موضعشان به کلی تغییر میکند. به قول اقای آنتوني رابینز : موفقيت نيز ناشي از آغازگري و ابتكار ، پشتكار و بيان واضح عشق و محبت عميق قلبي است.
۲ـ گلایه های بسیاری دارم از دوستان شاعر همشهری که از دنیای شعر فاصله گرفتند چون انجمن باران تعطیل شد و دیگر هیچ بهانه ای برای دیدن دوستان مهربانم ندارم. بگذریم ....
۳ـ شعر
۲ کار از حسین منوچهری : تمام عمر فکر میکردم اینکه خیس میشوم گناه باران است مینویسم : سر تا پایم خیس شده تو بخوان : دوستت دارم ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫ بـــه نام خــــــــداوند چشــمان تو خدای هنرمنــد چشمان تو همان که جهان را چنان ساخته ست که باشد خوشايند چشمان تو همــــان که خودش مانده تو کيستی ودرچون ودرچندچشمان تو نگــــــاهی و آهـــی و بی اختيــار دل افتاد در بند چشــمان تو به هر گونه می خواست ما را کشيد نگـــاه توانمند چشمـان تو و هر گونه می خواست ما را کشيد نگــاه هنرمند چشمان تو گرفتـند از کـــاسه ی چشـــمهـام گدايی لبخند چشمان تو کجـــا را بگــردم که پيدا کنــم؟؟ دوخورشيدمانندچشمان تو حسین منوچهری
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" ۲ کار از بشیر جاویدی :
کل ميزنند برسرخاتون قصه هام ديدی نداشت قصه ی لبخند من دوام حالا به دستهای سفر شاپرک نشست دست لطيف ابری خاتون قصه هام انجا لباسهای حنايی نشسته است اينجا عزای پنجره های پراز سلام انگار اجل به طرح جديدی رسيده است جان ميرسد به لب افسوس ناتمام بر سر کشيده ماه لحاف سياه ابر او ديده بود وعده ی مهتاب پشت بام او ديده بود اشک من افتاد توی حوض تکرار من ...وکيل..شما را ...به اسم و نام در آتش جهنم سيبی نچيده ام آيا کسی به سوی خدا می برد پيام؟ اين درد را خدا نکند قسمت شما! کل می زنند بر سر خاتون قصه هام ......!
..................................................................................................
و کاری بعدی
کوچه معصوم ترین شاهد دیدار تو بود مثل من عاشق گفتار عتش دار تو بود رفتی از فاصله انگار نمی دانستی – -دل صد قافله ی شعر گرفتار تو بود در ته چاه نگاهت اگر افتاد دلم کاروان بر سر چاه آمدنش کار تو بود آنکه از دوری او چشمه ی چشمم خشکید بی گمان خاطری از یوسف بازار تو بود لحظه ی خیس غزل در سر من نیست ولی شعر بارانی ام از خاطر سرشار تو بود مثل آن شب که اگر صبح نمی شد ،آری گوش شب نئشه ی لالایی گفتار تو بود
کوچه معصوم ترین خاطره اش چشم تو بود رفتی و کوچه ی متروکه و پندار تو بود و من آن عابر بیچاره که شب تا سر صبح منتظر تا غزل دیده ی بیدار تو بود می روم کوچه بماند، و نفسهای خیال عابری بود که دیوانه ی دیوار تو بود عابری بود که در سینه دلی داشت در او خاطری داشت که یک عمر نگه دار تو بود یا حق
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:57 توسط سید محمد امین حسینی
|
|
||
|
|
|
|
|
هوالمحبوب
ما در حاشیه به دنیا امدیم ولی نمی خواهیم در حاشیه بمیریم .(قیصر امین پور)
چند کار کوتاه از محمد جواد نعمت اللهی:
۱) از میان تمام پرنده ها تنها کلاغ پر بیچاره اسمان !
۲) رزهای زرد قناری های مغموم سیراب کدام چشمه اند زالوهای بینهایت طراوت باران را مکیده اند.
۳) اسیر تنگ بلور بی اندیشه ی بیکران اقیانوس نسل شرمگین ماهی سیاه کوچولو ماهی های کوچک سرخ... اسیر تنگ بلور
یک غزل وکار سپید از محمد حسین نعمتی:
۱)مترسک
ما که هستیم به ایمان پر از شک دلخوش طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش -
پایمان بر لب گور است و حریصیم هنوز با همان هلهله شادیم که کودک دلخوش -
ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ ! ما نهنگیم و به یک برکه ی کوچک دلخوش ! -
جز دو رویی و ریا سکه نیاندوخته ایم کودکانیم و به سنگینی قلک دلخوش -
باد حیثیت این مزرعه را با خود برد ما کماکان به همان چند مترسک دلخوش!!
۲) نیمه های سیب 2 دقیقه تنها 2 دقیقه کافی بود تا برادر بزرگترت باشم *** از کودکی می خواستی بزرگ شوی چندان که سیبی را به درخت کنجکاو همسایه برگردانی راه می افتادیم در همهمه ی مدرسه ای که از دیدن نیمه های سیب به اشتباه می افتاد تاریخی که هیچ کاری به تولدمان نداشت زبانی که حرفمان را نمی فهمید و حسابی که پاکمان می کرد گفتند و گفتند و هیچ نگفتند که این کدام جاذبه است که سیب را بر می گرداند به شاخه ... *** بزرگتر که شدی دیگر هیچ کس ما را با هم اشتباه نگرفت نه تیری که پیشانیت را شکافت نه فرشتگانی که آمده بودند برای بردنت *** آنقدر پیدایت نکردند تا سر در آوردی از خوابهای مادربزرگ تکیه داده بر درختی سپیدار خیره بر دور دست لبخند بر لب از جاذبه ای که خود کشف کرده بودی *** هنوز هم که هنوز است این تویی که درد های بی بی نرگس را می بویی و تو را دعا می کند نابینای محله وقتی نجاتش می دهم از چشمهای دریده ی خیابان. مانده ام میان قابهایی که جای تو را پر نمی کنند بی خواب پدری که در کنار تو خوابش برده است بی تاب مادری که تمام روز را به من خیره می شود تا تمام شب خواب تو را ببیند روی همه نامه ها نام تو نوشته شده است چندان که بر پیشانی کوچه تا از بن بست در اید و بر سر در مدرسه تا دیگر به اشتباه نیفتد . *** این روزها حس میکنم بزرگتر از آن شده ای که برادر بزرگترت باشم.
تا همیشه شاعر باشید...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 20:33 توسط سید محمد امین حسینی
|
|
||